![]() |
![]() |
|
|
بر ما چه گذشت که بسیار روزها گذشت و لیک هیچ بر خاطرمان نگذشت آنچه در آن روزها بر ما گذشت !
|
|
+ نوشته شده در
نوزدهم آبان 1388ساعت 15:51 توسط منتشلو ... |
|
|
|||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
هشتم آبان 1388ساعت 17:59 توسط منتشلو ... |
|
|
مرا درد یست اندر دل اگر گویم زبان سوزد
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم مهر 1388ساعت 11:44 توسط منتشلو ... |
|
|
فصل سوال های تامل بر انگیز !!!!
دیشب معنایی تازه و نو از سپاس بر من هویدا گشت ... معنایی که هر چه تا آن لحظه از آن درک کرده بودم در برابرش هیچ بود ... معنایی بس عظیم تر و وسیع تر از آنچه تا کنون گفته بودند و فهمیده بودم ! معنایی بس زیبا و شور انگیز ... معنایی وصف ناپذیر ... الحمد لله ...
|
|
+ نوشته شده در
دوم مهر 1388ساعت 16:16 توسط منتشلو ... |
|
|
ادامه مطلب... " من از قرون وسطی دیگری می ترسم ! " پریروز رفته بودم نماز جمعه ولی داخل رام ندادن چون کارت دعوت نداشتم!! نمی دونستم یکی از کرامات دولت مهر این بوده که بعد از سی سال موفق شده نماز جمعه رو به بخش خصوصی واگذار کنه! احسنت بر این دولت !! شعری متناسب با اوضاع روز : یک بوم دو هوا خسته ام به خدا نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا .... یه دل میگه نشو عاشق کس یه دل میگه میمیرم بی نفس یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس ! سر کن بی فروق خو کن به دروغ این عمر دو روز ! ... بگذریم از آنچه قبل و بعد از نماز روی داد از سوی عاملان امنیت ! که هنوز هم از یاد آوری صحنه هایش در ذهن لرزه بر وجودم سایه می افکند و اندوه گریبان چاک می کند ! ( یکی از شعارها این بود که از زبان مردم شنیده میشد : اگه اوباش منم چماق دسته تو چیه !؟ )
ادامه دارد...
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:22 توسط منتشلو ... |
|
|
بسی رنج بردیم در این سال سی که رنج برده باشیم مرسی !!!! 1. گویند در روزگاران قدیم شخصی به ملا نصرالدین گیر سه پیچ داده بود ( به من و شما هم هیچ ربطی نداره که چرا ! ) ملا به جهت خلاصی از دست او بفرمود که در انتهای بازار آش رایگان می دهند، شخص فی الفور بدان جهت شتافت و رفت و ملای ما نیز دمی بیاسود! ملا بعد از مدتی دید که رهگذران به سوی انتهای بازار فوج فوج می شتابند، کنجکاو گردید و از یکی از آنها پرسید که برای چه بدانجا می روید؟ در جوابش گفت که آش رایگان می دهند ! ملای بیچاره ما کمی فکر کرد و با خود گفت که نکند واقعا آش رایگان می دهند و خود نیز بدان سوی شتافت، حال آنکه که خود این شایعه را ساخته بود ! 2. خس و خاشاک را دیده اید ؟! نا چیزند، آنقدر که نه به چشم کس می آیند و نه حتی کسی آنان را در شمار می آورد! حال باز می گویم یکی از کرامات این خس و خاشاک ناچیز را : جوی های روان آبها را دیده اید، از جوی کنار خیابان گرفته تا رودخانه ها و رود ها را ! و بار ها دیده اید که همین خس و خاشاک ناچیز وقتی در قسمتی از این جوی های روان گیر کرده اند، آنقدر خس و خاشاک دیگر به خود گرفته اند که بعد از چندی راه آب را بند آورده اند و مسیرش تغییر داده اند! 3. العاقل اشاره !!! ( اگرم ربطشو نفهمیدین، باشه برا نوشته های بعدی !!!) کنون کاین تحریر ها تقریر می کنم، بانگ الله اکبر ( مضاف بر شعارهای دیگری چون مرگ بر دیکتاتور و ... ) پیچیده در فضای شهر از بام خانه ها به گوش می رسد و این داستان هر شب مردمان این شهر است که چندی است بعد از آنکه در ناباوری از آنچه پیش آمد، در بهت و حیرت و البته نفرت فرو رفته اند، تکرار می شود. آری این مردمان که روزها مجالی بدانها نمی دهند تا نفرت شان را فریاد زنند و خشم شان را فرو نشانند، شب ها به بام خانه هاشان پناه می بردند و سر بر سینه آسمان می سایند و فریادشان را بر سر آسمان می کوبند ! آری این مردمان، هم انان که با القابی چون اغتشاش گر، آشوب طلب، منافق، عامل بیگانه، وحشی، خس و خاشاک، ... از سوی منادی مهر و پیروانش مورد لطف قرار گرفته اند و بارها تحقیر و تمسخر شده اند، سلاح دیگری جز این فریاد در توشه خویش ندارند تا با آن سخن گویند و تمنای دیده شدن خواهند، آن هم در تاریکی شب ! تا مبادا ... آری این مردمان که روزها، آنگاه که گرد هم می آیند ، در خیابان ها میزبان های ناخوانده ای دارند هم چون نیروهای باطوم و سپر بدست انتظامی، یگان های رزمی و موتور سوار ویژه، مامورین اطلاعاتی و امنیتی چماق بدست و البته مامورین قمه و شوک الکتریکی بدست نهادهای مربوطه ( این دو کلمه " نهاد های مربوطه" بر گرفته از سخن وزیر اطلاعات می باشد و شاید منظور ایشان همان لباس شخصی ها و انصار و سربازهای گمنام [...] باشد که احتمالا آنها هم از این همه گمنامی خسته شده اند و در پی دیده شدن هستند !! گناه دارند، تا کی گمنام باشند !! ) که به شدت از آنان پذیرایی می کنند و چنان در این کار ساعی اند که از هیچ تلاشی مضایقه نمی کنند ! و ایضا از هر وسیله ای در این پذیرایی از صغیر و کبیر، پیر و جوان، زن و مرد، ... کمک می گیرند، خدا اجرشان دهاد ! لیک در همین دنیا، حیف است که مزد این مزدوران ( به معنی کارگران روزمزد، مزد بگیر ) به سرای دیگر موکول شود !! ان شاء الله که ملت نیز شاهد آن باشد ! آری این مردمان، همان ها که در طول شبانه روز، هم از سوی صدای ملی و هم از سوی سیما ملی و مجموعا از سوی صدا و سیما ملی ! ( شرم دارم و حالم به هم می خوره از اینکه کلمه ملی را کنار این دو کلمه دیگر بیارم، لقمه ملی برای دهان این صدا و سیما، بسیار بزرگ است و اگر فکری به حالش نکند یک روز حتما او را خفه می کند !) شدیدا مورد لطف قرار می گیرند و هم صدایشان را به گوش ایرانیان و جهانیان می رسانند و هم تصاویر خیل عظیم شان را به خوبی نشان می دهند تا شنیده و دیده شوند !! صدا و سیمایی که همیشه در صحنه است و آنچه در این صحنه ها بر سر مردم می آید را به خوبی نشان می دهد ( البته در ادامه خودم هم این صحنه ها را به تصویر خواهم کشید که من نیز در صحنه ها بود ه ام و دیده ام چه ها گذشته است و خود نیز زخم خورده این صحنه ها هستم ! ) و لحظه ای سکوت نمی کند و رسالتش به خوبی انجام می دهد و هم در محضر ملت رو سفید است و هم در محضر خدا ! که حقیقت را به تصویر میکشد و حاضر نیست هر مزخرفی را به خورد ملت دهد که مسئول است و به خصوص ملی !!!!!!!! باید همانطور که حدود صد کشور جهان، که اسامی شان نیز بر ملت مکشوف است، سر و دست ها شکسته اند و جان ها داده اند تا الگوی مدیریتی دولت مهر را بدست آورند، در باب رسانه ها نیز تا دیر نشده است، از این الگوی مدیریتی در حد اعلی صدا و سیمای ما ( !!! ) نیز بهره گیرند، که خیلی زود دیر می شود ! آری این مردمان، که هر گاه سعه صدرشان تمام گشته است و بغض گلویشان فشرده است و احساس خفگی کرده اند و خفقان و دیگر توان فرو نشاندنش نداشته اند و تا خواسته اند که فریاد بر آورند و از دردشان سخن گویند، نه تنها صدایشان شنیده شده است، که خود نیز متهم به غرب زدگی نشده اند و بر چسب منافق بر آنها نچسبانده اند و صدایشان متهم به صدای بیگانگان که از دهان اینان بیرون می آید ! که اینجا ایران است و آزادی به گفته رئیس جمهورش نزدیک به مطلق ! ادامه دارد ... |
|
+ نوشته شده در
هفتم تیر 1388ساعت 10:25 توسط منتشلو ... |
|
|
شب آرزو هاست و گوشه ای از آرزوهای من ...
و ...
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟! و ... دلم برات تنگ شده ! چقدر ناکرده خداحافظی ها تشنه سلامی دوباره است ... التماس دعا ... |
||||||
|
+ نوشته شده در
چهارم تیر 1388ساعت 23:3 توسط منتشلو ... |
|
|
بیهوده انتظار طلوع چه بنشسته ای !؟ کاین چراغ دیریست به تاریکی در خویش فرو رفته ست! |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:42 توسط منتشلو ... |
|
|
کنون ! بر من چه رفته است !؟ گویی در کمایم، در بی هوایی، در خلا، معلق، نه زنده، نه مرده لیک هم زنده، هم مرده... کنون ! ایستاده در کجای زمان !؟ ایستاده در کجای جهان !؟ روی بر می گردانم، از روبروی، و پشت سر، "آغاز خویش" می بینم، خیره بر کرده و ناکرده خویش، خنده بر لبها می خشکد ! ( ؟ ) نگاه بر کرده و ناکرده جاری می گردد، تا در "من" باز می ایستد و این بار، خیره در "خویش"، فرو می رود، به "سکوت"، روی بر می گردانم، به روبروی، و در روبروی "پایان خویش"، پایان خویش!؟ نمی دانم، نمی بینم، دمی دیگر، گامی دیگر، ساعتی، سالی، ... و باز هم "سکوت"، معنای این همه سکوت چیست !؟ مانده در میان آن من و این من، مانده در میان این همه سکوت، مانده در کما، مانده در خلا، نه زنده، نه مرده لیک هم زنده، هم مرده ... 4 خرداد 1388 کوی دانشگاه تهران |
|
+ نوشته شده در
نهم خرداد 1388ساعت 10:31 توسط منتشلو ... |
|
|
هر که سودای تو دارد، چه غم از هر دو جهانش آن پی ِ مهر تو گیرد که نگیرد پی ِ خویشش هر که از یار تحمل نکند، یار مگویش چون دل از دست به در شد، مثل ِ کرهی توسن به جفایی و قفایی نرود عاشق ِ صادق گفتم از ورطهی عشقت به صبوری به درآیم عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی نرسد نالهی سعدی به کسی در همه عالم گر فلاطون به حکیمی، سخن ِ عشق بپوشد ( عاقبت پرده بر افتد ز سرِ راز نهانش ... )
|
|
+ نوشته شده در
نهم خرداد 1388ساعت 10:30 توسط منتشلو ... |
|
|
بار خدایا! بر بنده گنه کاری چون منت، چنین نعمت و رحمت ارزانی داری، بی منت! بی آنکه در خورَش باشم، خوشا آنانکه تو را به عشق، بنده مخلص اند! به جسم و جان، قلب و زبان، به هر مکان و هر زمان. ما را نیز در این حلقهِ عشق، به دست خویشت، هادی باش! و لحظه ای به حال خویش مان رها مکن، که ما بی تو هیچیم، که من بی تو هیچم، حتی به قدر چشم بر هم زدنی، هیچ ...! وای بر ما اگر از این لحظه های بی " اویی " در گذر ایام، غریقه در دنیا گشته، به غفلت، سر " گرم " و بر دست و پا " بند " و بر چشم ها "حجاب"، عمر به تباهی بگذرانیم و " لَفی خُسر " باشیم ... " نقد عمرت ببرد غُصه دنیا به گزاف گر شب و روز در این قِصه مشکل باشی " ... شاید این اولین و آخرین نگارشی بود، از آن چیزی که سالها پیش بر او گذشت و هم الان نیز،... تا آنگاه که بر بزرگانش عرضه داشت و او را از باز گفتن آن بر دیگرانش منع نمودند و در دل داشتنش نصیحت ... اما او اینها بر کسی" باز نمی گوید" و برای خویش "می نگارد" تا مبادا در گذر ایام "از یاد برد"، " نعمت بی منت" اش را، که انسان سخت "فراموش کار" است... ... نزدیک صبح بود و زمان تسبیح، باید که بر می خواست، بر خواست، اما نه چونان هر صبح ... پنجره را گشود و به آسمان خیره گشتم، چونان هر صبح ... این چه خواب بود که دید، " سجده بر آستانش، حمد خدا گویان ( الحمدلله ) و بعد، به نماز ایستادن با جمعی دیگر، و ... " در مشهد شریف ! در حرم امام ! در حریم خدا ! بی سبب نیست که هر صبح، پیش از هر چیز دیگر، دیده اش به آسمان بینا می شود ... گذشت و گذشت! و او هم چنان دیده اش به آسمان بود ... و او منتظر بود ! و این انتظار چه زود پایان گرفت ! ... به یاد آورد داستانی را، آنچه چندی پیش بر او گذشته بود... داستان آن پایان روز و آغاز شب، آن هق هق گریه ها، آن خواسته اش، آن کوبیدن بر در، تا پناه بردن بر حریم دوست! خواسته ای که بدان پاسخ گفته شده بود! پاسخی روشن ... داستان آن قرآن، آن نور، و آن آیت ... ﴿ فَاِذا "دَخَلتُم" "بُیُوتاً" "فَسَلِّمُوا" "عَلی اَنفُسِکُم" "تَحِیَّهً" "مِن عِندِاللّهِ" "مُبارَکَهً طَیِبَهً" "کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الایاتِ لَعَلَّکُم تَعقِلونَ" ﴾ ... داستانی که رنگ حقیقت به خویش گرفت و چه زود، خوابی که تعبیر شد و چه زود ... ... و او در حریم خدا بود... " مِی خواهم و معشوق و زمینی و زمانی کو باشد و من باشم و اغیار نباشد " کو باشد و من باشم و ... و او بر آستان حرمش ایستاده بود، همانگونه که در خواب دیده بود، و او سر بر آستانش به سجده ، حمد خدا می گفت، نماز شکر! همانگونه که در خواب دیده بود، و او به نماز ایستاده بود با جمعی دیگر، نماز زیارت! همانگونه که در خواب دیده بود ... ... ایستاده بر آستانه در، تا که گیرد اذن دخول، تا که از در در آید و بنشیند در بر ... سلام داد (فَسَلِّمُوا ) و منتظر ماند تا ... آنگاه که گونه هایش را اشک سیراب کرد، سلامش را پاسخ گفته بود... آرام آرام گام بر می داشت که او دیگر در حریم بود، که او را دیگر به حریم پناه داده بودند... واینجا بارگاه " قرآن ناطق " است، و اینجا " نور" است، و اینجا " وجه الله " است ... ... نیاز زیارتی و زیارت نامه ای، نماز شکری و تجدید بیعتی. و او گاه در سجده بود به شکر، گاه زانو در بغل به گریه، گاه در گوشه ای به نجوا ، که یار در بر بنشسته بود ... و او گفت آنچه می باید و خواست آنچه ... ... پنج شبی بگذشت و دگر وقت رفتن بود... لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ تَسْليمى عَلَيْكَ ... تو را به خدا می سپارم و در پناه خدا می خواهمت و بر تو درود و سلام می فرستم ... ايمان داريم به خدا و به رسول خدا و بدانچه تو آوردى و بدان راهنمايى كردى... فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدينَ ... "به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند..." و او گفت آنچه می باید ... و او رفت... ... و او بازگشت، اما من خوب می دانم که : " هر که شد محرم دل در حرم یار بماند ... "
|
|
+ نوشته شده در
چهارم خرداد 1388ساعت 13:19 توسط منتشلو ... |
|
|
دیروز چه محشری بود!! یکی می خندید٬ یکی گریه می کرد!!! یکی شیرینی پخش می کرد٬ یکی خرما !!! به یکی تبریک می گفتن٬ به یکی تسلیت !!! یکی ادعا می کرد که سال دیگه حتما تهران قبول میشم!!! یکی در نهایت ناراحتی می گفت که سال دیگه حتما سربازی ام!!! ... بگذریم... منم به نوبه خودم به دوستانی که قبول شدن تبریک می گم٬ اما چتد نکته : ۱) عزیزانی که قبول شدن: فکر نکنن که پایان کاره٬ که تازه بار "مسئولیت "شون سنگین تر شده ( اگه بدونن! ) و امیدوارم با "عشق و علاقه" به دنبال "تحصیل علم" رفته باشن ( نه به خاطر فرار از سربازی یا فرار از مسئولیت مهم تری به اسم "زندگی" ). ۲) خطاب به دوستانی که قبول نشدن : آدم عاقل کسیه که تو زندگی "تک بعدی" حرکت نمی کنه. یادمون نره که مسولیت اصلی ما در قبال زندگیمونه که البته تحصیل یک بعد از اونه نه همه ابعادش ! ( اشتباهی که خیلی از دانشجویان و البته اکثر افراد جامعه نسبت به اون بی توجه اند! ) ۳) یه نهیب به خودمون : یادمون نره که الان همه ما در حال امتحان دادنیم! و یه روزی هم کارنامه این امتحانو میدن دستمون٬ و عده ای شادن و عده ای غمگین٬ به عده ای تبریک میگن و به عده ای تسلیت! با این تفاوت که سال دیگه ای در کار نیست تا جبران کنیم٬ پس...
|
|
+ نوشته شده در
دوم خرداد 1388ساعت 14:26 توسط منتشلو ... |
|
|
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:59 توسط منتشلو ... |
|
|
" هَوَ الَذِی اُنزَلَ السَّکینَهَ فِی القُلُوبِ المؤمنینَ" .... گریه کرد! گریه کرد! گریه کرد! از شوق بود ؟ از بهت بود ؟ از حیرت بود ؟ ( و از خدا بخواهید چنین حیرتی را ! سُبحانَ اللّه ! ) شاید هم مهم نبود چه بود! مهم خواسته ای بود که بدان پاسخ گفته شده بود ... پاسخی روشن... پاسخی زیبا، شور انگیز، پاسخی از سر شوق، از سر صدق، پاسخی تامل برانگیز... (لاحَولِ وَ لا قُوَّهَ الا بِاللهِ ) ... ... - سلام، سلام، سلام، سلام، سلام ( و او پنج بار سلام داد به یاد پنج تن در مزار آن پنج تن ) - خوبید !؟ البته که خوبید، شما ها که " عند ربهم یرزقون " ید... و او مدتی را با آن پنج شاهد خلوت کرد و چیزی از آنان خواست... - به امید دیدار.... یادتون نره .... ! ... گریه می کرد! گریه می کرد! گریه می کرد! بغض سنگینی بود که دیگر، وجودش را توانِ در خویش داشتن نداشت ... شاید هق هق گریه هایش، شاید آن خواسته اش بر سر مزار شاید آن سوز.... ( دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند ) عصر بود، پایان روز و آغاز شب ! ( و در این شب چه حکمت ها نهفته است، الله اکبر! عالمی دیگر است، زنده بداریدش تا که دریابیدش، ورنه در خواب از کف بدادیدش ) - خدایا تو رو به فاطمه زهرا قسم!! ( بعید بود که خدا رو قسم بده اونم به این اسم، مگر اینکه دیگه چاره ای براش نمی موند، چاره ای نمی موند! ) بگو چیکار کنم تا درو به روم باز کنی؟ چیکار کنم تا منو تو درگاه خودت پناه بدی؟ چیکار کنم تا منو تو خونه ات راه بدی؟ چیکار کنم تا .... ( چرا چنین فکری می کرد!؟ یا شاید همیشه باید چنین فکری کرد !؟ ) دلش نمی خواست سرشو از سجده برداره. می خواست هر طور شده کاری کنه تا خدا بهش بگه چیکار کنه.... رفت و قرآن رو برداشت و دوباره گریه و دوباره قسم که ... ( و قران کلام خداست، آن سان که نماز کلام انسان، و در قران خدا با انسان سخن می گوید و در نماز انسان با خدا و آدمی هر چه خواهد از ره این دو تواند از آن یکتا ستاند ) دل که از اشک دیده پاک گشته بود، اینک آماده بود ... مهمانی در راه بود... صاحبخانه ! کتاب را گشود تا بشنود کلام خدا را ... -- سوره نور ! گریه اش گرفت. ( و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ و نور يعني روشنايي، چراغ، يعني هدايت ) -- ... وَاللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ ! گریه اش شدید تر شد، ( خوب می دونم چرا، آیه روشنگر همه چیز بود... و الله سمیع علیم !) تا رسید به ... -- فَاِذا "دَخَلتُم بُیُوتاً" "فَسَلِّمُوا" "عَلی اَنفُسِکُم" "تَحِیَّهً" "مِن عِندِاللّهِ" "مُبارَکَهً طَیِبَهً" "کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الایاتِ لَعَلَّکُم تَعقِلونَ" ... -- هر گاه خواهید "به خانه ای داخل شوید" نخست "بر خویش سلام کنید" که این "تحیت" ، "برکتی نیکو" "از جانب خداست" . چنین خدا آیات خود را برای شما "روشن" بیان می کند، باشد که در آنها تعقل کنید ( و طریق سعادت و هدایت باز جویید ) ... آیه روشنگر همه چیز بود...( لاحَولِ وَ لا قُوَّهَ الا بِاللهِ ) ... گریه کرد! گریه کرد! گریه کرد! از شوق بود ؟ از بهت بود ؟ از حیرت بود ؟ ( و از خدا بخواهید چنین حیرتی را ! سُبحانَ اللّه ! ) شاید هم مهم نبود چه بود! مهم خواسته ای بود که بدان پاسخ گفته شده بود ... پاسخی زیبا، شور انگیز، پاسخی از سر شوق، از سر صدق، پاسخی تامل برانگیز پاسخی روشن... ...
م.الف اردی بهشت ۱۳۸۸ |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:42 توسط منتشلو ... |
|
|
میان " دیدن " و " نگاه کردن " تفاوت چونان روز است به شب ! مثال آشکارش نیز داستان سر انگشت اشاره و آنچه بدان اشاره می شود، بر همگان روشن است، آنگونه که یکی با اشاره انگشت به ماه می گوید : " ببین " و آن دیگری فقط به سر انگشت " نگاه می کند "، و آنچه مقصود نظر است " نمی بیند " ، که دیدن را " چشم دل" باید و نگاه کردن را " چشم تن " ! چشم دل به هر سو بنگرد جز از خدای نبیند و چشم تن هر چه بنگرد خدای نبیند ! و از همین روست که چشم دل چیزها بیند که چشم تن بسیاری از آن چیزها را درک نتواند و لاجرم انکار نماید ... و این داستان بسیاری از ما انسان های امروز ا ست که چون آنچه نادیدنی ست به ظاهر، حکم به عدم وجودش می دهیم، غافل از آنکه ندیدن دلیل بر نبودن نیست ! و اولین چیزی که گویا نمی بیند ! و البته مهمترینش " خویشتن خویشتن " است ( در معنای هستی شناسانه و معرفت شناسانه و جوهری آن، نه انسان شناسانه یا روانشناسانه و حسی آن ) و بر اثر آن عقلا و منطقا ندیدن خدای خویش و ندیدن بسیاری چیزهای دیگر و فراموش کردن ! و این انسان معاصر که تا بی نهایت کهکشان ها اوج گرفته ست و تا عمق ذرات را فرو رفته ست و چنان " توانا و برخوردار " گشته ست که حتی طبیعت سرکش را مسخر خویش کرده ست و روز به روز بر " وسعت و گستردگی" این "توانایی و برخورداری" می افزاید، افسوس که نه خود را می بیند و نه خدای خود را و این هر دو را به فراموشی سپرده است، و این است که می بینیم هم در کار خویش فرومانده است(بعد بیرونی ) و هم در کار جهان خویش ( خویشتن خویش و جهان هستی )...
ادامه دارد..... م.الف
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:18 توسط منتشلو ... |
|
|
و فاصله... توهم دیواری ست میان من و تو٬ در تصویر اندیشه ی ما بر کاغذ هیچ٬ در قحطی سرزمین زبان٬ به سخن ... و سکوت زاده این توهم و بی زبانی ... م.الف اردی بهشت ۱۳۸۸ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:54 توسط منتشلو ... |
|
|
شاید این برگ...
شاید این فصل... شاید این میوه... شاید این شکوفه... و شاید این شعر... زود شکوفا گشته است برای امروز٬ چونان شکوفه های بهاری دیروز... و دیر به بار نشسته است برای دیروز٬ چونان روزهای برفی بهاری امروز... شعری سنگین... شعری نامفهوم٬ سرشار از مفهوم... در دو فصل.... سرشار از حرف... سرشار از خاطره... سرشار از تو... برای تو... ؛ همه چیز نشانی است از "نیاز" ما را٬ پس از چه روست فلسفه "ناز" ما را !؟ باز گرد ! به آغاز! به نیاز ! و بخوان! این آغاز را بر دو گونه بر خوان ! بر دو معنا ! ٬ آیا در این "میانه" منطقی نهفته است!؟ ٬ "یا" شاید بودن و نبودن است!؟ اما محتاج قصه نیست٬ که دیگر بودن و نبودن نیست! "یا" شاید چگونه٬ "یا" شاید چرا٬ "یا " شاید کجا٬ "یا" شاید با که... ... بودن و نبودن است! ٬ "یا" شاید اصلا پلی ست میان بودن و نبودن ! پلی میان "من و "تو" ! پاسخی نیست!؟ آیا در این "میانه" رازی ست !؟ ٬ آری٬ "نیاز" تو را می برد به "درگاه"٬ و "ناز" تو را می کشد به "هر جا"٬ یا شاید به "هر گاه"٬ "راز" اینجا کجاست؟ ٬ دوباره بازگرد ! به پایان ! به نیاز ! و بخوان! و این پایان را نیز بر دو گونه بر خوان ! بر دو معنا ! ... م.الف فروردین ۱۳۸۸ |
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:55 توسط منتشلو ... |
|
|
رفتار دوگانه... گفتار دوگانه... كردار دوگانه... نماز دوگانه ...*
و انسان دوگانه! ...انسان معلق
و فرار... .... فاصله و جدايي... [ یا شاید جدایی... ...فاصله و فرار... ]
و يك علامت سوال بزرگ٬ در برابر هر يك از دوگانه ها...
* به معنايي غير نمازهاي پنچ گانه و شاید پنجگانه و شاید هیچ کدام!!!
|
|
+ نوشته شده در
نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:27 توسط منتشلو ... |
|
|
امشب نیز چونان هر شب دیگر٬ نیمه های شب سر بر بالین نهادم تا دمی بیاسایم که شب را برای
آسایش آفریده است! سحرگاهان٬ پس از راز و نیازی صبحگاهی٬ دوست هنرمند خویش دیدم! و او مرا به صرف صبحانه در منزل خویش ( اتاق ۲۷ ) دعوت نمود تا صبحی را در کنار هم آغاز کنیم و این بهانه ای شد تا به هم راه هم راهی دانشگاه شویم و من اولین باری بود که بعد از مدتها غیبت بار دیگر رسما به عنوان دانشجو قدم در راه دانشگاه می نهادم. جایی که روزی کعبه آمالم بود! در راه به صدای خوش خویش٬ مرا بار دیگر مهمان آوازی نمود تا روز را با سر مستی دیگری آغاز نمایم و چه اشعار زیبایی ... و بعد از آن نشستن در کلاس استاد!! تا دانشجویان یکی یکی وارد شده و درس رسما آغاز گشت... چیزی که همیشه آزارم می داد و هم اینک نیز آزارم می دهد٬ بحث و جدل های ( و نه گفتگوهای ) بیهوده در کلاس های درس بر سر تعداد کتاب های معرفی شده و امتحان و مقاله و تاریخ و تعداد آنها و ... هر چیز دیگری غیر از شوق آموختن! غیر از جستن دانش! کز زبان دانشجویان ... و من باز سوال ها در ذهنم ! که اینان برای چه اینجایند؟! و از این راه ( درس و دانش ) به دنبال چه هستند؟! و معنای دانشجو چیست؟! و ... و گفتن خسته نباشید٬ که مرا به خود آورد و ... دیدن دانشجویان که یکی یکی که نه ... خارج شدند! و من در انتظار!! اما نمی دانستم در انتظار چه!! هیچ ربطی به تو نداشت! و من هم هیچ انتظاری از تو نداشتم٬ همانگونه که از هیچ کس نداشته و ندارم. بعد از آن در آغوش کشیدن صمیمانه ات و شرمندگی من٬ امروز دومین بار بود که پس از غیبت چند ماه ام٬ مرا صمیمانه جویا گشتی! و اما این بار قانع نگشتی به ان شا الله درست میشه ای... گفتن من! و اصرار تا بر گویم بر تو آنچه بر من گذشت! آری هیچ ربطی به تو نداشت! و اما تو ... و من باز هم شرمنده تو...! بیرون زدم از این کعبه آمال... نیم روز شهیدانی دیدم که در شهر به سویی روانه شان می کردند و عصر گاه٬ خویشتن بر مزار شان یافتم که غرق در خویش و آنان گشته بودم! روز رخت بر بست و شب ... به شب که می رسم ... نه دیگر این زمان٬ از آن دیگری ست! و خدای را شاکرم از اینکه مقصد و مقصود خویش در زندگی می دانم ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجم اسفند 1387ساعت 23:30 توسط منتشلو ... |
|
|
برای یکدیگر تبدیل شده بودیم به تمام آن چیزهایی که برایمان باقی مانده بود و این خودش باز غنیمت بود. مثل همیشه! تمام چیزهایی که برایش باقی مانده بود! برایش نه برایمان! ــ گرفتاری که ناراحتی نداره... گرفتاری مال عشق است... مال رفاقت است ... مال دوستی... فرمود البلا للولاء... فالله خیر حافظا... ــ ماهی که از بی آبی نمی میرد خودش را به خاطر آب می کشد... ــ ماهی که پخت آرام می گیرد همه خامی وقتی است که نپخته باشد... ــ همه بی تابی وقتی است که نپخته باشی... ــ البلا للولاء. ــ فالله خیر حافظا.... ــ و هو الرحمن الرحیم.
|
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:14 توسط منتشلو ... |
|
|
هنر آدمی در این است که در اوج مشکلات همواره لبخند بر لب داشته باشد... پس... با خود تکرار می کنم ... لبخند هزینه ای ندارد٬ اما "عشق و امید" می بخشد٬ با لبخند زندگی کن! هر چند چندی است کوهی از مسائل و مشکلات بر دوشم سنگینی می کند٬ اما... با خود تکرار می کنم... با خدایا! "خم" می شوم اما هرگز "خرد" نمی شوم... در مسیری که در پیش گرفته ام بارها زمین می خورم٬ اما... با خود تکرار می کنم... به خاطر داشته باش٬ اگر نه بار زمین خوردی٬ ده بار برخیز! . . . . . درد وجودم را فرا گرفته است٬ اما... با خود تکرار می کنم... هر جا که ژرفترین درد است٬ عظیم ترین آموزش را به همراه دارد! ...
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:45 توسط منتشلو ... |
|
|
او بود و با او من او بود گوش و من زبان او منتظر٬... من در سخن بر زبان جاری گشت سخنی که انتظار نداشت! من بود و با من او من بود گوش و او زبان من منتظر٬... او در سخن بر زبان جاری گشت سخنی که انتظار نداشتم! هر دو ... روز ها در انتظار این انتظار... انتظاری که انتظارش نداشتیم و در آن لحظه... آغازی بود بر این پایان آغاز انتظاری تلخ بر پایان انتظاری تلخ... تلخ ترین در همه دوران طعمش به جا مانده هنوز بر دل و جان... سوء تفاهمی نیمه تمام... ... سوء تفاهمی... ... نیمه تمام... ... م.الف دی ۱۳۸۷ |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:47 توسط منتشلو ... |
|
|
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم...
بگذار تا متفاوت باشیم و در عین وحدت٬ مستقل باشیم و در عین یکی بودن٬ یکی نباشیم! بخواه که همدیگر را کامل کنیم و نه ناپدید! بیا گفتگو کنیم٬ بحث کنیم٬ کلنجار برویم٬... اما سرانجام... مخواه که غلبه کنیم٬ مخواه که بحث ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس! بحث و گفتگو٬ ما را باید به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل... دو نیمه زمانی به راستی یکی می شوند و از دو " تنها " یک " جمع کامل " می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند٬ نه آنکه شبیه هم شوند و چیزی بر هم مضاف نکنند... همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست٬ بل دلیل توقف است. تفاهم بهتر از تسلیم شدن است! و زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد٬ نه شباهت هایمان. اینجا سخن از عشق زمینی است که... ارزش آن در "حضور" است٬ نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری... پس مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم...
( با کمی تغییر بر گرفته از اثری از آثار نادر ابراهیمی! ) |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم دی 1387ساعت 18:15 توسط منتشلو ... |
|
|
" یا ایها الذین آمنوا٬ علیکم انفسکم ..."
تمام هستی تو در این کلام خدای نهفته است. تمای معنای زندگیت ... پس آن را با تمام هستی خویش از نو دریاب٬ از نو بدان بیندیش و از نو آنرا بفهم ... و هر کس این معنا یافت٬ راه سعادت بر او آشکار گشت و در های رستگاری به روی او گشوده شد ...
|
|
+ نوشته شده در
بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:45 توسط منتشلو ... |
|
|
در فرصت کوتاه عمر٬ مجالی برای آزمون و خطا نیست! و امید اینکه از هر خطایی بتوان رست هم نیست... شمای در راه خدا تلاش کنید٬ چرا که او خود راه ها را نشانتان خواهد داد و همه چیز را از خدای بخواهید که بخشیدن و نبخشیدن بدست اوست٬ چرا که وقتی فرمان داده است که از او بخواهی یعنی که بنایش بر عطا کردن است و از او طلب بخشش کنی٬ یعنی که اراده اش بر بخشیدن است. و بدان که میان تو و خودش هیچ حاجب و پرده دار قرار نداده است و کار تو را به هیچ میانجی و واسطه ای واگذار نکرده است. او در درون توست. به خویش بازگرد و بدان هر آنچه که اینک هستی و به هر کجای که می روی ریشه اش در درون توست! ای نسخه ی نامه الهی که تویی ای آینه ی جمال شاهی که تویی بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی...
|
|
+ نوشته شده در
بیستم آذر 1387ساعت 11:0 توسط منتشلو ... |
|
|
آیا تا کنون از خویش پرسیده ای که در مسیر زندگی ات به کجا می خواهی بروی؟ چرا که اگر ندانی به کجا می روی احتمالا به هیچ جا نخواهی رسید... آیا تا کنون صادقانه و جدی از خویش پرسیده ای که جایگاهی که اکنون در آن قرار داری شایسته توست یا نه؟ شاید نخستین گام برای " تغییر " اگر خواهان آنی پرسیدن این سوال از خویش است... برای تغییر زندگیت باید که از تغییر اندیشه هایت آغاز کنی٬ چرا که " زندگی تو محصول اندیشه های توست " و " هر اندیشه ای که داشته باشی به شکلی خودش را در زندگیت متجلی می سازد " . حد و مرزهای ذهنی ات را بگستر تا حد و مرز های زندگیت گسترش یابند. هر کاری که می کنی و هر تصمیمی که می گیری٬ مهمترین کاری که در زندگی باید به انجام برسانی٬ "کار کردن با خویشتن" است. تصویری که از ارزش خود و جایگاه خود داری علت وضع کنونی توست...
|
|
+ نوشته شده در
دهم آذر 1387ساعت 14:31 توسط منتشلو ... |
|
|
بیندیش که کیستی!؟
برای انسان هیچ محدودیتی نیست... بزرگترین محدودیت ها٬ حدودی ست که انسان ها در ذهن خویش دارند و بر خویش روا می دارند و ... ( و افسوس که عده کمی از این راز آگاهند و حال آنکه آشکارا بدیهی ست! ) وقتی در این آیت که خدای در کتاب خویش به صراحت بیان نموده است کمی تامل کنیم٬ آنگاه فهم آنچه گفته شد بر ما آسان می شود...
" و سخرنالکم السموات و الارض "
اگر کسی این یک آیه را بفهمد٬ ( نه آنکه بداند که فرق بسیار است میان فهمیدن و دانستن و بسیاری این می دانند اما بدان معرفت ندارند ) بدین راز که آشکار است و ما نمی بینیم٬ دست می یازد که جور دیگر نیز می توان زندگی کرد... آنگونه که شایسته و سزاوار تو است ... مسجود فرشتگان... اشرف مخلوقات ... و ... جانشین خدا ...
|
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:59 توسط منتشلو ... |
|
|
همه چیز با یک سوال آغاز شد٬ یک تلنگر٬ یک شوک که به ناگاه مرا با تمام آنچه بودم آشنا کرد ... من کیستم؟ و جوابش ...؟! و بار دیگر... سوالی دیگر... اگر می دانستی هیچ محدودیتی نداری٬ دوست داشتی که باشی ؟! و اینجاست که مقام و منزلت و قدر و ارزش خویش می فهمی !!! و من فهمیدم و چه فهم تلخی بود وقتی فهمیدم که "من کیستم" و چه فهم شیرینی بود وقتی که فهمیدم "من کیستم" ! و من از نو متولد شدم ... از نو آغاز گشتم ... و اینک طرحی نو در اندازم ... . . . .
|
|
+ نوشته شده در
سی ام مهر 1387ساعت 17:27 توسط منتشلو ... |
|
|
این تدبیر توست که تقدیر تو می شود... و تو خود باید اول تدبیر کنی تا خدای آنرا تقدیر تو گرداند...
آنگاه که دیدی آسمان دلت گرفته است بدان که روحت اوج نگرفته است چرا که ابرها تا اوجی توانند بود ... و اینک... آسمان دلم دیگر گرفته نیست آسمان دلم دیگر ابری نیست چنان اوج گرفته ام که در آسمان دلم ابری نیست من بر فراز ابرها در پروازم...
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم مهر 1387ساعت 18:36 توسط منتشلو ... |
|
|
"ای درد توام درمان در بستر ناکامی وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی" آرامش... گمشده ی آدمی است٬ که همه در یافتنش٬ از بامدادان تا شامگاهان و از شامگاهان تا بامدادان٬ به جشتجویش در تکاپویند و به هر چه پندارند که در اوست٬ دست برند و زندگی خویش ( و حتی معنای آن ) را بدان سوی نهند و به هر لحظه بی او بی تابند و در غم نبودش٬ بودشان ( وجودشان ) پریشان و نا آرام و ... چه بسیار رنج ها بر خویش روا دارند تا دمی بیاسایند و نهایت... گر به وصالش رسند و شادی عشقش در آغوش کشند و غم فراقش از دل برند٬ چند صباحی به خوشی در این وصال٬ پای کوبند و به شادی دست افشانند و ... افسوس که چه زود٬ این خوشی همچون سرابی به بیابان از بر دیدگان این تشنگان ( آرامش ) محو می گردد و آنگاه کز مستی و خماری این سراب به خویش آیند٬ شیرینی شهدش٬ به تلخی حقیقتی تلخ گراید٬ و غمشان دو چندان فزاید و ایشان در این دور باطل گرفتار ند و ... و این داستانی ست که آدمیان هر لحظه از عمر خویش بدان اندیشند و در آن اندیشه اند و افسوس٬ باری نیندیشند که این بی نهایت را (وجود آدمی) اندیشه هایی چنین حقیر چگونه تواند آرام نماید ؟! چگونه گوهری چنین ثمین را به متاعی ناچیز توان فروخت؟! هر که اینگونه پنداشت٬ به بیراهه رفت و سخت در اشتباه افتاد و به یقین به این سرای و سرای دیگر از زیانکاران خواهد بود و این چه بد معامله ایست که قدر و ارزش خویش نشناخته٬ به مکر روزگار آنرا باخته و این چنین کشتی غم بر ساحل دلشان لنگر انداخته٬ میهمان هر روزشان خواهد بود ... بدان! گر در خانه دل جز او داشتی و اندرون از یاد او تهی داشتی و غیر از او به هر چه دل داشتی٬ حاصلت را جز غم هیچ نیست٬ که به دست دیگر کس چیز نیست و هر چه هست جز او هیچ نیست... پس به یاد او باش از یاد خویش و به کار او باش از کار خویش و به مهر او باش از مهر خویش... تا بیارامی که " هو الذی انزل السکینه فی القلوب المومنین" ... و این آرامش و آرام جان هدیه ایست که حق تعالی فرو می فرستد بر دل دوستان خویش٬ آزادی آن دلها را... "آن دل که گم شده است٬ هم از جان خویش جوی آرام به جان خویش٬ ز جانان خویش جوی... "
|
|
+ نوشته شده در
دهم مهر 1387ساعت 21:15 توسط منتشلو ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ایرانی است. مسلمان است. ریاضی خوانده است، انسانی شرکت کرده است، ارتباطات می خواند! خدا محور زندگی اوست. بیش از هر چیز در نگاه اول دیگران را به چشم انسان می بیند. از نژاد پرستی های قومی، زبانی، رنگی و .... متنفر است. آرام است. دیگران را دوست دارد، اهل بخشش است.به ندرت عصبانی می شود، خشم و کینه در وجودش جایی ندارد. منطقی است. سخن نمی گوید مگر به ضرورت. سکوت را بیشتر از پر حرفی دوست دارد. گاه گاهی می نویسد. عاشق مطالعه است، شعر، ادبیات، فلسفه، منطق،دین، عرفان، الهیات، خودشناسی، روانشناسی، تبلیغات، مدیریت. از خوابیدن بیزار است و برای همین در شبانه روز بیش از 4 – 3 ساعت نمی خوابد. خانواده دوست است. به شدت درون گراست. هم در خود می ریزد و هم بر خود تکیه می کند. در سفر به دنیا آمده است و عاشق مسافرت است و می داند که در این دنیا نیز مسافر است. قلمرو منطق و احساس در وجودش مشخص است از این رو هم عاقل است هم عاشق...
ليك، من میان دو بی نهایت در تکاپویم، که هر یک مرا به نزد خویش می خواند، تا به رنگ خویشش بیارایدم، میان زیبایی و زشتی، لیک نه در بی نهایت اینم و نه در بی نهایت آن ! چه می پرسی که من کیستم !؟ که نه نامم تو را کار آید و نه نشانم، هر آنچه خواهی از من بدانی، در نگاشته هایم بیاب، که من در لباس این بی زبانان در سخنم، و در سکوتشان، خویشتن فریاد می زنم. مرا بخوان تا هر آنچه خواهی از من بدانی، بدان! که من خویشتن می نگارم ! اكبر منتشلو ... |
|
RSS
|